تبليغاتX
محبت دوست

محبت دوست

از محبت خارها گل می شود

درد دلي با تو که از عشقت دلگيري و ديگر صداي تيشه ات به گوش کسي نخواهد رسيد. شبهاي سربي عشقت را به خاطر سپرده اي و افسرده تر از هميشه در پي ردپايي عاشقانه بر قلب شکسته ات هستي .. سها

روزهاي دلتنگي تو را مي شناسم و آشنايم با احساسي که داري. مي دانم چگونه قلب عاشقات را در زير لگدهاي سهمگين خود له کرده است زنده ماندن را بدون وجودش نمي خواهم" هزاران بار جمله را براي خود تکرار کرده اي و در آينه زنگار گرفته.
اي اشک چشمانت را ديدي با خود فکر کرده اي که چه شد که عشق بازي شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتي يک قطره هم نگريست تا سوزشش التيام بگيرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکي را در ترانه هايمان گماشته اند؟ آرز عيب نيست ولي مي گويند عشق گناه است باورت نمي شود عشق گناه باشد و تو يک گناهکار به همين راحتي مجازاتت مي کنند و يک تبعيد سرد برايت در نظر مي گيرند چون عاشق شدي.
ولي هيچ وقت با خودت فکر کرده اي که انتهاي اين عشق ها چيست خرد شدن معشوقه هاي بي پروا و کم سو شدن اميدهاي پوشالي و چيزي که آغاز شد بايد پايانش را هم باور داشت.
مي دانم که حقيقت دل کندن بسيار زجر آور است ولي بايد با تيرگي ها جنگيد و زيبا فکر کرد که تفکر زيبايي حتما زيبايي مي افريند. بگذار قاصدک خيالت رهايي را تجربه کند و به دنبال کسي باش که با شب گريه هايت آشنا باشد. دل را به صاحب دل بسپار تا راه عشق را برايت هموار کند. اين روزها جاده عشق خطرناک و بس صعب العبور است ولي اگر سازنده گوشه اي از احساس هاي شکسته ات دستان سردت را بگيرد از اين راه به راحتي خواهي گذشت. کشتي شکسته روحت را مجالي ده تا معني عشق واقعي را دريابد. فرهاد در بيستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو هم ساکن شهرش خواهي شد.
دستانت را پر کن از محبت هاي واقعي انسان هايي که معني عشق را مي فهمند و از آن کسي که رد پايي از غم و دلتنگي رفتنش را بر دلت جاي گذاشت دل بکن و مجنون وار عشق را با پاکي وجودت بياميز تا صاحب قلب انسان فرشته خويي شوي.
مي دانم که چگونه اي و حالت را درک مي کنم. دقيقه هاي زجر آورت را مي شناسم و مي دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بي محبتي اش گريان شدي. همه را مي دانم ولي بايد به اجبار بپذيري که ديگر معشوقه اي واقعي که با نورش فقط فضاي دل تو را روشن کند کمياب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتي پاسخ دهد و گذشت را پيشه کند و صبورانه کنار گريه هاي تو بماند عاشق واقعي است.
اين درد دلي بود با شما براي همه آنهايي که زخمي عشقند و اميدوارم مرهمي براي قلب هاي بزرگ و عاشق شما بوده باشم


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 15:13  توسط یداله ایزدی  | 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 21:3  توسط یداله ایزدی  | 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 21:0  توسط یداله ایزدی  | 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 20:52  توسط یداله ایزدی  | 

 آب را گل نكنيم؟؟؟؟؟

Let's not muddy the stream

آب را گل نكنيم

Let's not muddy the stream

در فرودست انگار كفتري مي خورد آب

Down the stream a pigeons seems to be drinking

يا كه در بيشه دور سيره اي پر مي شويد

Or perhaps in some farther thicket, a goldfinch is washing it's plumag

يا در آبادي كوزه اي پر مي گردد

Or perhaps in some hamlet a jar is being filled

آب را گل نكنيم

Let's not muddy the stream

شايد اين آب روان مي رود پاي سپيداري تا فروشويد اندوه دلي

This Stream is perhaps running to the foot of a poplar tree to wash away the sorrows of some lonely heart

دست درويشي شايد نان خشكيده فرو برده در آب

A dervish is perhaps dipping a piece of dry bread into the stream

زن زيبايي آمد لب رود

A lovely lady has come to the lip of the stream

آب را گل نكنيم

Let's not muddy the stream

روي زيبا دو برابر شده است

Beauty is doubled

چه گوارا اين آب

What delicious water!

چه زلال اين رود

How clear a stream!

مردم بالا دست چه صفايي دارند

How cordial are the people in the upper hamlet!

چشمه هاشان جوشان، گاوهاشان شير افشان باد

May their stream jet out! May their cows give prodigious milk!

من نديدم دهشان

Never have I visited their hamlet

بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست

There must be God's footprints at the foot of their hedges

ماهتاب آن جا مي كند روشن پهناي كلام

There, moonshine must be brightening over the expanse of speech

سهراب سپهري

Sohrab Sepehri

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 0:16  توسط یداله ایزدی  | 

www.tanhatarindokhtar.blogfa.com
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 22:52  توسط یداله ایزدی  | 

www.tanhatarindokhtar.blogfa.com
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 22:50  توسط یداله ایزدی  | 

آخه دستي که بلرزه جرءت چيدن نداره

ترس ديدن يا شنيدن

که مي خواس بده به بادم

سايه اي بود سرد و سنگين

روي ذره اعتمادم

چه شبايي تو اتاقم

واسه تو نامه نوشتم

جاي تو نامه رو خوندم

آخر از نامه گذشتم

از همون روز که تو رفتي

بي تو اما با تو بودم

ياد تو چون خون رگهام

جاري بوده تو وجودم


از همون روز که تو رفتي

غافل از اونکه تو قلبت

مهربونه جايي داشتم

اگه زودتر مي دونستم

دست رو دستام نمي ذاشتم



اگه روزي،روزگاري بشه باز تو رو ببينم

وحشت از دنيا ندارم که گل سرخو بچينم

اگه روزي،روزگاري بشه باز تو رو ببينم

گل سرخي نمي مونه که نخوام برات بچينم...

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 20:29  توسط یداله ایزدی  | 

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 20:27  توسط یداله ایزدی  | 

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 20:27  توسط یداله ایزدی  |